000000 191A1F 34333B 3B4255 555057

Share this photo on Twitter Share this photo on Facebook

Impasse "

Posted by
omid (mashhad, Iran) on 31 July 2012 in Cityscape & Urban and Portfolio.

.
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
...
.
.
دفترهای شعرم را توی اشکاف قدیمی اتاقم می گذارم و در را می بندم. شعرهایم را یکی یکی نگاه می کنم و توی کشو می گذارم. شعرهایی که برای کودکان گفتم. غزل های عاشقانه. قصیده های ناشیانه. عاشقانه های ببرزخمی. کتابهایم را ورق می زنم و توی قفسه می گذارم
.
و به همین راحتی با شعر خداحافظی می کنم
.
عکس های کوهم را نگاه می کنم. چه شور و نشاطی در این عکس ها هست. انگار صد سال جوان تر از امروز بودم :روزی که برای اولین بار به شیرباد می رفتم روزی که در درّه ی شمخال خیس می شدم و سرمی خوردم، شبی که زیر بارش مهتاب از بینالود بالا می رفتم، روزی که در کولاک برف از سینه کش قله ی چمن ...
.
کفش های کوهم را به میخی آویزان می کنم و به همین راحتی با کوه خداحافظی می کنم
.
وبلاگم را نگاه می کنم. آخرین نظرات خوانندگان : وبلاگ خوبی داری لطفا به ما هم سر بزن!...با تبادل لینک موافقی؟ ...صفحه ی وبلاگم را می بندم و کامپیوترم را خاموش می کنم
.
و به همین راحتی با دنیای اینترنت خداحافظی می کنم
.
به صندوق پیامک های تلفن همراهم نگاهی می اندازم :پیامک های کاری، پیامک های دوستانه، لطیفه ها، تبریک های مناسبت ها، ... زهرخندی می زنم و تلفن همراهم را خاموش می کنم
.
و به همین راحتی با تمام این رابطه های مجازی خداحافظی می کنم
.
در اداره ، محتویات کشوی میز کارم را خالی می کنم. چند تا کتاب شعر، چند نامه ی قدیمی، پیشنویس طرح چند پروژه ی کاری، فیش حقوقی، چند تا سی دی، پیش نویس یک نامه ی استعفای قدیمی و یک جفت دمپایی شخصی. احساس می کنم یک خسته نباشید معمولی به همکارانم کافی ست. نه بیشتر . به همین راحتی با کار هفت ساله ام خداحافظی می کنم
.
کتاب های کتابخانه ام را نگاه می کنم. آلبوم های عکس، یادگاری ها، نشان ها و تندیس ها و لوح ها و
...
کمی غذا، یک کارت پول، و دو دست لباس. دیوان حافظ، برگزیده ی اخوان ثالث و دیوان قیصر. این تمام چیزی است که در ساکم می گذارم. نگاهی به دیوارهای خانه می اندازم ، مادرم را می بوسم
.
و به همین راحتی با خانه ای که سی و هفت سال در آن زندگی کرده ام خداحافظی می کنم
.
میدان شهدا ، گنبد طلایی امام رضا ، چهار راه گلستان ، باغ ملک آباد ، و
...
به همین راحتی با زادگاه عزیزم خداحافظی می کنم
.
نفس های معطر شیرباد ، بوی گل های وحشی ، نعره ی ببرهای مازندران ، جنگ های امیر تیمور ، رویای البرز ، پیراهن های پشت و روی عشق های جوانی ، صبحگاه سربازی ، عصرهای حیاط دانشگاه ، همایش ها و جشنواره ها، جایزه ها و کتاب ها ، دوستی ها و نامردی ها ، تولد ها و مرگ ها ، دشت ها و اسب ها
...
به همین راحتی با دنیای رنگین آدم ها خداحافظی می کنم
.
خداحافظی یک رخداد ساده است. اگر سلام یک اتفاق است، خداحافظی یک ضرورت است. لفظی نیست که روی لب ما می آید اتفاقی است که زودتر از همه در دل می افتد. خداحافظی راحت تر از سلام است در شهری که مهربانی و دوستی خریداری ندارد
....
.
دلنوشته ای تازه از دوست خوبم جناب آقای سیّد احمد میرزاده
و عجیب متناسب با حسّ و حال این روزهای بنده

Canon PowerShot SX210 IS 1/100 second F/7.1 ISO 80 10 mm

Canon PowerShot SX210 IS
1/100 second
F/7.1
ISO 80
10 mm

moon
power-tower